شب طولانی

از چند روز پیش تصمیم گرفتم در جهت بهبود مدل زندگی، کار رو سر کار انجام بدم و اون 2-3 ساعت مفیدی رو که تو خونه هستم صرف خونه و همسری بکنم.

هر چند که در غیر اینصورت هم معمولاً خیلی از هم دور نیستیم، اما بی توجهی به امور خونه تو درازمدت باعث به هم ریختن اوضاع و بی نظمی می شه.

در حاشیه اون اثر جانبی این کار می تونه بهبود حس زندگی برای همسری باشه که امیدوارم اینطوری باشه.

دیشب سر کار بودم که همسری پیامک زد که سر راهت اینا رو بخر. بعدش یک لیست بلند بالا فرستاده بود. بعد من هم بهش جواب دادم به شوخی که بیا منم بخور دیگه! چشمک

بعدش اون هم جواب داد بیا که واسه تو هم برنامه دارم!

خلاصه من هم شب رفتم خونه و یک مقدار کمک کردم و مشغول سر و سامون دادن بخاریها به خاطر شروع سرما شدم تا این که شام خوردیم. بعدش من رفتم یک کم کتاب بخونم و همسری هم داشت به کارهاش می رسید.

من هم هی منتظر که حالا می آد کی می آد. خلاصه شب که خواستیم بخوابیم من گفتم بَه بَه الان خبریه! همسری هم گفت ببخشید عزیزی. یک هو خیلی خسته شدم اصلاً جون ندارم.

خلاصه تو حال و احوال برزخ موندم و با کلی احوال حالی به حالی، دیدم نمی شه خیلی یک طرفه به قاضی رفت و همسری هم حق داره دیگه. خلاصه همسری خوابید و من هم بعد از کلی از این دنده به اون دنده شدن خوابم برد. باز یک کم بعدش با حال بد بیدار شدم و هی کلنجار رفتم که پاشم؟ بخوابم؟ چیکار کنم.

خلاصه آخر الامر تبلت رو که کنار دستم بود روشن کردم با کلی احتیاط که نکنه یک موقع باز هوایی شم برم پی ولگردی در سایتهای بد. شیطون هم معمولاً کار خودش رو خوب بلده. می گه اشکال نداره. تو اول تبلت رو روشن کن. بعد حالا اشکال نداره تو سایتهای بد که نمی ری. مرورگرت رو باز کن یک خبر و سایتهای خوب برو. بعد یک هو می گه نگاه کن حالت بده. بیا بریم سایتهای بد خوش بگذرونیم!

خلاصه من هم تو همین حال و هوا تبلت رو روشن کردم. رفتم یک سر سراغ بازیهام و بی سر و صدا مشغول بازی شدم و خیلی زود حوصله ام سرفت. اومدم یک سر به اینجا زدم دیدم خبری که نیست. جون و رمق تایپ کردن تو نصفه شب رو هم نداشتم و از اون بیشتر حسش رو نداشتم. جهت سرویسکار شیطان محترم، تبلت رو خاموش کردم و خوشبختانه تونستم شرایط رو طوری کنترل کنم که سراغ حرکت ناشایستی نرم. بعدش یک خورده باز سعی کردم بخوابم دیدم نمی شه. همسری رو صدا کردم گفتم شاید الان حسش رو داشته باشه. اونم خسته و خراب گفت باشه.... یک چند لحظه دیگه پا می شم و دوباره خوابید. یک خورده آویزونش شدم، دیدم نچ! خواب خوابه.

خلاصه به هر فلاکتی بود خوابیدم تا موقع نماز صبح که همسری صدام کرد و بعد مدتها نمی دونم چرا از نگاه کردن به چهره خودم تو آینه خوشحال شدم. شاید به این خاطر که علیرغم تمام اون حس شدید وسوسه کننده تونستم جلوی خودم رو بگیرم و رو سفید باشم.

البته این توان مقاومت دلایل زیادی داشت که از جمله اونها می شه حس خوب ارتباطمون تو اون روز با همسری و استفاده از کارهای جایگزین مثل بازیهای کامپیوتری به جای فعالیتهای بد رو نام برد.

الان هم که اومدم اینجا کلمه انگلیسی Awesome تو ذهنم اومده بود و داشتم از ترکیب اون با کلمات ناجور، عبارت تو ذهنم می ساختم و می خواستم برم تو گوگل ببینم نتیجه جستجو این عبارتها چی می شه که گفتم بهتره به جاش بیام اینجا یک کار جایگزین انجام بدم تا حداقل اینطوری ذهنم منحرف بشه.

خب برم سراغ کار زندگیم.

دوستان منو دعا کنید....

 

 

 

/ 1 نظر / 4 بازدید
مرتضی

از صمیم قلب دعات میکنم ولی به همسرت توجه کن ببین دلیل بی میلیش چیه ممکنه خاطره بد از سکس بد زن را به این شکل در بیاره چون زنان از ما میلشون بیشتر