روزهای سگی....

دیروز طی یک فرآیند سوتی دادن ناجور، همسری به شدت از دستم ناراحت شد!

البته این سوتی ناجور در محدوده روابط مادرشوهر-عروس بود و همسری تا زمانی که با هم تنها شدیم چیزی نگفت.

این سوتی بنده که در اصل قرار بود نوعی شوخی کلامی باشه -حماقت یا رذالت از دید همسری - یا هر چیزی که اسمش رو بشه گذاشت، باعث شد سفر چند روزه مون اختتامیه اش با ناراحتی شدید همسری همراه بشه و تقریباً تبدیل بشه به یک خاطره معمولی با پایانی تراژیک.البته الان طوری شده که می تونم خیلی مکانها و لحظه ها و تجربیات رو با یک خاطره تلخ مشترک به خاطر بیارم....

خلاصه تو مسیر برگشت همسری کلاً من رو با توپ ترکوند و در حاشیه اون هم یک مروری از زندگی این چند سالمون کرد که:

من فقط و فقط به خاطر ناچار بودن با تو زندگی می کنم و ما حصل زندگی با تو از دست رفتن شادیها، دوستان و آرزوها و اهدافم بوده....کلی بهم فحش داد، گریه کرد، نالید از دست من ناراحتو در انتها گفت الان هم خودم رو طبیعی جلوه می دم و دیگه سعی می کنم ناراحت نباشم، چون باید به این زندگی مزخرف {به خاطر عوامل بیرونی و  ملاحظات اجتماعی فعلی} با تو ادامه بدم و تا زمانی که بتونم از تو جدا بشم باید به یک نحوی زندگی رو ادامه بدیم دیگه ... هر چند من قلباً خوشحال نیستم اما شاید این کار باعث بشه تو راضی باشی ... حداقل یکیمون زندگی خوبی داشته باشه و بعد ناراحتیها در ظاهر به فراموشی سپرده شد....

-----

البته ناگفته نماند شخصیت همسری به گونه ایه که اراده بالایی داره و معمولاً به درد فرمانروایی بر یک قبیله و طایفه و مملکت می خوره و درگیر شدنش با امور روزمره زندگی نظیر بشور و بساب و امثال این براش خیلی پیش پا افتاده و حقیر می آد.... همسرم، مثل جومونگ، در زندگی دنبال هدف والاست و اهداف و زندگی پیش پا افتاده اصلاً خوشحالش نمی کنه....

در حاشیه اینها چیزی که همسری خیلی ازش ناراحته اینه بر این باوره که ارتباط من با اون صرفاً به خاطر روابط زناشوییه... و عدم وجود این ارتباط در زندگی مشترک ما و گیردادن و اصرار من، اوضاع رو خرابتر می کنه و هر چقدر هم سعی کردم مدل ارتباطم با اون در زندگی رو تغییر بدم، حکایت نرود میخ آهنی بر سنگه....

می گه تو منو دوست نداری، منو می خوای واسه همین چیزا..... انکار نمی کنم این چیزا برام خیلی مهمه و الان هم پدرم در اومده اما بعضی وقتا فکر می کنم همین نوع دغدغه های ذهنی باعث شده که نتونیم کیفیت رابطه و زندگیمون مون رو بهبود بدیم و الان که در سر حد ورود زندگیمون به سال پنجم هستم، همچنان در اما و اگرم و نمی دونم فردا چه پیش خواهد اومد.... خلاصه اوضاع شبیه یک گره کور شده که خودم هم موندم در باز کردنشگریه

در پایان: دوستان در این روزها من رو دعا کنید. واقعاً گیر افتادم. واقعاً نمی دونم کجا دارم می رم. می ترسم که از خدا خیلی دور بیفتم هر چند الان هم نمی دونم خدا به خاطر کرده هام چطوری نگاهم می کنه.....

/ 2 نظر / 3 بازدید
عمه

سلام.حرفای خانومتو توی دعوا بدل نگیر یه حرفی میزنه توفقط بشنو ولی باورنکن.مامثل شما نیستیم حرفای ما بادل ما کمی تاقسمتی پیچ درپیچه...بدل آری به زبان نه دارد گل انشالله گره هاتون بسرعت بازمیشودفقط توکل بخدا

عمه

سلام.چطورید؟انشالله اوضاع بروفق مرادتان باشد مارابی خبرنذارید